دستمال کاغذی به اشک گفت:قطره قطره ات طلاست یک کم از طلا ی خود حراج میکنی؟عاشقم با من ازدواج میکنی؟اشک گفت:ازدواج اشک و دستمال کاغذی؟تو چقدر ساده ای خوش خیال کاغذی!توی ازدواج ما تو مچاله می شوی چرک میشوی و تکه ای زباله میشوی پس برو و بی خیال باش عاشقی کجاست؟تو فقط دستمال باش!دستمال کاغذی،دلش شکست گوشه ای کنار جعبه اش نشست،گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد در تن سفید و نازکش دوید خون درد...اخرش دستمال کاغذی مچاله شد مثل تکه ای زباله شد او ولی شبیه دیگران نشد چرک و زشت مثل این و ان نشد رفت اگر چه توی سطل اشغال پاک بود و عاشق و زلال او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت چون که در میان قلب خود دانه های اشک کاشت...
+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 5:48 بعد از ظهر توسط پویا صارمی شهاب |
Å توضیحات Å
عشق یعنی...................... عشق یعنی مستی و دیوانگی عشق یعنی با جهان بیگانگی عشق یعنی با جهان شب نخفتن تا سحرعشق یعنی سجده ها با چشم تر عشق یعنی سر به دار آویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن عشق یعنی در جهان رسوا شدن عشق یعنی مست و بی پروا شدن عشق یعنی سوختن یا ساختن عشق یعنی زندگی را باختن